بی کسی
روزی که رفتی من هم رفتم ...
اما همش می رفتم و پشت سرم رو نگاه میکردم شاید پشیمون بشی و برگردی اما تو می رفتی بی آنکه پشت سرت رو حتی نگاه کنی ...
چقدر بی کس بودم چقدر اون لحظات تا ته تنهایی رفتم
اون لحظه اشک نریختم نمی خواستم اشک جلوی چشمامو بگیره می خواستم اون لحظات خوب نگات کنم برای اشک ریختن یه عمر وقت داشتم اما برای دیدنت همین یک لحظه بود...
راستی بیچاره قلبم مرد براش حتی عزا هم نگرفتم آخه کسیو نداشت بیاد براش گریه کنه چقدر غریبانه جنازشو رو دستام گذاشتم و تنها تا قبرستون بردمش ...
با دستای خودم قبری کندم و بیچاره قلبم رو غریبانه دفنش کردم ...
چقدر اشک ریختم چقدر زجه زدم اما کسی نبود سر روی شونش بذارم تا آروم بشم آخه بیچاره قلبم گناهی نداشت که اینطور بی کس و تنها شد...
کاش بودی تا دلم تنها نبود...
فکر میکردم
فکر میکردم دنیارو تو چشم من می بینه
فکر میکردم اگه یه روزی پیشش نباشم
تا آخر عمرش منتظر من میشینه
فکر میکردم دستای سردش با دست من گرمی میگیره
فکر میکردم اگه نباشم تو غم نبودنم می میره
فکر میکردم...
فکر میکردم دستی که تو دستمه
تا همیشه تا ابد مال منه
فکر میکردم چشم بی گناه اون
عینهو یه سایه دنبال منه
فکر میکردم...
کاش میشد خودش رو میذاشت جای من
مثل من دل می سوزوند برای من
کاش میدونست که دلم تنگ میشه
بغض من توی گلو سنگ میشه
...
باران
امروز داشتم با تاکسی برمیگشتم خونه . بارون قشنگی می بارید سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین و محو تماشای بارون شدم .
یاد گذشته ها افتادم چه آرزوهایی زیر این بارون به باد رفتن .
قطرات بارون هم مثل آرزوهای من به زمین می افتادن و توی گل و لای زمین گم میشدن .
آه...
همیشه آرزو داشتم دست در دست تو زیر بارون قدم بزنم و به رویاهامون فکر کنم و از عشق بگیم .
آرزو داشتم توی سرما زیر بارون آغوشم بگیری و من از یاد ببرم بی کسی هامو.
آرزو داشتم زیر بارون فریاد بکشم دوستت دارم
آرزو داشتم زیر بارون دستای سردمو بگیری و بگی برای همیشه با منی و بارون رو شاهد این عهدت قرار بدی...
اما کجا رسیدم از بارون فقط یک دنیا حسرت برای من باقی موند...
آهی از ته دل کشیدم و حالا چشمهای من بود که همراه آسمون می بارید .
نمی دونم کجایی و چه می کنی اما وقتی بارون میاد حس میکنم کنارمی و امروز کنارم بودی گرچه یه دنیا ازم دور بودی ...
بارون امروز شاهد بود چه غریبانه گریستم ...
و حالا غریبانه تنها هستم .
تنهای تنها...
....
,,,
اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم...
به فاصله ها فكر نمیكنم ......
میدونی چرا؟؟
آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....
هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....
رد احساست روی دلم جا مونده ...
میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........
چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......
حالا چطور بگم تنهام؟؟
آره! خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....
میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....
آخه...تو ، توی قلب منی...
آره! تو قلب من....
برای همینه كه همیشه با منی...
برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...
برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...
هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...
دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....
دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت
صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیزمیرسم.....
به عشق و به تو.....
آره...به تو....
اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...
اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....
اونوقت دیگه تنها نیستم

برای تو
نگران من نباش مدتیه ازم بی خبری . تو این مدت همه فکرامو کردم من این عشق رو تو دلم کشتم همه چیزو از یاد بردم امیدوارم تو هم فراموش کنی .
همه چیز برای همیشه تموم شد.
امیدوارم دیگه هیچوقت و هیچ جایی همدیگه رو نبینیم...
پایان.
یادت اون روز برفی .... وسط فصل زمستون...

وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه
من زدم از خونه بیرون
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم
یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشیدم
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه
توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو برف
توی کوچمون ببینم
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر
برای تو گریستم
میان انبوهی از خاطراتم نشسته ام ... و به یاد ارزوهای قدیمی ام همیشه ارزو میکردم وزی نقاش باشم تا میتوانستم رویای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم ارزو میکردم نقاش باشم تا نقش ان دو چشم سیاه مهربانت را حک کنم یا ان نگاه پر از عشق و صداقتت را حک کنم کاش نقاش بودم تا می توانستم ان لبخند دل نشینت را حک کنم کاش نقاش بودم تا میتوانستم ان لب خوش رنگ که مانند شراب شیراز است حک کنم
کاش نقاش بودم نقشی از پیوند و وصال را به تصویر میکشیدم کاش نقاش بودم پیوند دو عاشق را به تصویر میکشیدم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و به جای پیوند رفتنت را به تصویر بکشم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و اشک چشمانم را شکست دل بیمارم را به تصویر بکشم فکر نمیکردم روزی نقاش باشم درد جدایی را انتظار طاقت فرسا را فراغ یار را به تصویر بکشم اری من نقاشم ...............................
یک نقاش دل شکسته که روزی ارزو داشت پیوند دو عشق را به تصویر کشد ولی امروز من تصویر جدایی را به تصویر کشیدم..................................
دلم تنگه برات...
باز دیشب دوباره از کوچه تنگ و تاریک خاطره ها قدم زدم
باز یادت اومد تو ذهنم و پیش خدا از اسم تو دم زدم
دوباره یادم اومد اون لحظه های بی کسیم با تو بودن
زیر بارونا ترانه ای از عشق تو سرودن
اما نه قلب تو دریاست هنوزم به یادم هستی
می دونم توام غریبی حالا هر کجا که هستی
تو اگه صدامو می شنوی بدون دلم تنگه برات
بگو توهم هر شب به یاد من بارونی میشه گونه هات
بگو دل تو هنوزم طاقت دور نداره
بگو هنوز شاخه های گل تو رو به یاد من میاره
دیگه حتی قاصدک ها از تو پیغامی نداره
هیچکی نیست منو بفهمه سر روی شونم بذاره
چه غریبونه نشستم چشم به راهت تک و تنها
چه کنم وقتی که نیستی منم و دنیای غم ها
هنوزم شاخه های گل تورو یاد من میاره
اشک تو چشمام حلقه بسته شب تا صبح همش بیداره
خواب تو...
همه بدنم می لرزه .
بغضی غریب تو گلومه.
دیشب خوابتو دیدم...
خواب دیدم تو خونتون بودم تو اتاق تو. اما تو نبودی همون لحظه در باز شد تو بودی اما تنها نبودی یار جدیدت باهات بود نگاش کردم هیچیش از من بهتر نبود اما دستش تو دستت بود.
تو عاشقش بودی .
منو از خونت انداختی بیرون من جلوی همه زار زار گریه می کردم اما تو درو بستی و با یارت خلوت کردی گریه می کردم مثل دیوانه ها فریاد می کشیدم : خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
اما تو هیچ توجهی به من که داشتم پرپر میشدم نکردی .
صدای ضجه های من عرش خدارو می لرزوند و صدای خنده های تو و یارت سر به فلک می کشید.
دلم خون بودم صدات کردم گفتم باشه حالا که تو می خوای میرم اما بذار برای آخرین بار دستای گرمت رو ببوسم .
نیشخندی زدی و گفتی نه پاهامو ببوس.
یه لحظه به چشمان نازنینت که عاشقش بودم نگاهی کردم .
جلوی تو و یارت به خاک افتادم سر خم کردم و پاهاتو نه خاک پاهاتو بوسیدم .
یارت خندید.
توام خندیدی و رفتی و من رفتنت رو با چشمانی پر از خون تماشا کردم .
تو شاد رفتی با یارت...
اما من موندم و گریه های بی کسی و یک دنیا خاطره از تو...
...
بیدار که شدم چشمام پر از اشک بود دلم می لرزید بغض گلومو فشار میداد.
زدم زیر گریه .
غریبانه اشک ریختم .
حالا که کنارت نیستم شاید...
نمی خوام بگم کاش بمیرم و اون روز رو نبینم...
کاش بمیرم...
بی تو
یه موقع هایی هست که به خودت می گی : الان می خوام بنویسم.هوا بارونیه.صدای باد و بارون قاطی شده با صدای یه خواننده عرب که شعر زیبایی می خونه با این مضمون که :
منتظرتم.خیلی وقته! با تو روزهایی دیدم که به عمرم ندیده بودم.تو دنیا رو برام با آرامش کردی.دیگه انگار هیچ چیز برای دونستنم نمونده.دیگه از هیچی نمی ترسم.منتظرت بودم و دنبالت می گشتم!
دم در اتاق رو که نگاه می کنم می بینم که بارون خیلی شدیدتر ازین حرفهاست.اینجور که پیش می ره اتاق خیس خیس می شه!!!وقتی هوا بارونیه نمی دونم چرا یهو تلپی می افتم توی حوض خاطره هام!!؟
اولین قصه قصه ما بود آخرین قصه از یاد نرفتنی هم قصه ما بود!
همین...!!!!!!
عاشق شدم و اون عاشق بود.گذشت روزای ما!
نمی دونم بارون کدوم روز نحس خزونی بود که دل تورو شست؟؟؟؟؟
فقط می دونم من اینجا
بی تو
خیلی تنهام!
دلگیرم!
من بارونیم...

